|
|
|
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم... سلام . تا حالا یه دختر کوچولو رو دیدید که در مورد عموش حرف بزنه یا براش درد دل کنه ؟
من یکی رو میشناسم ... متن زیر حرفای یک دختر کوچولوی شیرین زبونه بخونید :
آی همه عالم بدونین عمویی دارم نمی دونین که چقدر مهربونه قامتش تا کهکشونه نگاهش رنگین کمونه ... تو چشمای قشنگش هزار هزار آسمونه وقتی شبا خواب ندارم روی شونش سر میذارم تا که خوابم ببره آروم آروم تو گوشم شعر محبت می خونه وای که چقدر مهربونه وای که چقدر مهربونه شونه هاش بالاتر از هرچی بلندی رو زمین عمو جونم میگه ای فرشته روی زمین راه نرو خسته میشی روی شونه هام بشین روی دوش عمو جونت همه عالم رو ببین از تو چشماش می خونم که چقدر دوستم داره از تو چشمام می خونه که چقدر دوستش دارم اگه من تب بکنم تاب نداره اگه خار تو پام بره خواب نداره فکر می کنم عمو جونم اگه که با ما نباشه خدا اون روز رو نیاره هرچی ازش می ترسیدم خدایا اومد به سرم عمو جون رفت آب بیاره خبرش اومد به حرم
عمو جونم تا تو بودی سر و سامونی داشتیم تا تو رفتی دل پر خونی داشتیم
عمو جونم با تو دنیامون قشنگه عمو جونم بی تو دل ها تنگه تنگه عمو جونم با تو مثل غنچه بودم عمو جونم بی تو یک یاس کبودم عمو جونم چرا چشمات روی هم بسته شده زبونم لال نکنه گوشات از صدای من خسته شده حق داری اما به خدا من نمی خواستم که بره خواری به پای تو عمو من به فدای تو عمو
عمو جونم تا تو بودی غم نیومد عمو جونم تا تو که رفتی ماتم اومد عمو جونم تا تو بودی دشمنامون می ترسیدن تا تو رفتی چشم تو رو دور می دیدن ماها گریون بودیم همه می خندیدن
عمو جونم تا تو بودی چاره داشتیم کی لباس پاره داشتیم ؟ تو که رفتی ما همه بیچاره شدیم دنبال زینب همه آواره شدیم بی گوش و گوشواره شدیم عمو جونم تا تو بودی غم نداشتیم تو رو داشتیم مثل بابا دیگه چیزی کم نداشتیم تو که رفتی سر به صحراها گذاشتیم پا برهنه روی خارا پا گذاشتیم
عمو جونم می دونم خیلی مردی عمو جونم می دونم آشتی کردی عمو جونم چرا از داغت نمردم عمو جونم به خدا من آب نخوردم عمو جونم بی تو دل سامون نداره عمو جونم دیگه زینب جون نداره عمو جونم تا تو بودی ...
**************
تو رو خدا منم فراموش نکنید موقه ای که اشک گونه هاتونو پر کرده
یا علی .خدا نگهدار....
|
||
|
+
نوشته شده در دوازدهم بهمن 1384ساعت 8:29 بعد از ظهر توسط غزل
|
|
||
|
|
|
|
|
الهی به امید تو نه به امید خلق روزگار...... بیا تا در کوچه های تنگ غربت برای هر غریبی سایه باشیم بیا در یک شب آرام و تاریک کمی هم صحبت یک یاس باشیم اگر صد بار قلبی را شکستیم بیا تا یک بار با احساس باشیم.....
در دفتر خاطراتم نوشتم عشق زیباست: و معلم آن را دید و گفت فقط یک رویاست... استاد کنایت که این کارخانه بساخت مقصود همه عشق بود و جهان را بهانه ساخت..
به نام سلطان قلب ها... تنهائی را دوست دارم چون تنها متولد شدم تاریکی را دوست دارم چون هم رنگ غم است غم را دوست دارم چون یاد آور روزهای تلخ و شیرین است تو را دوست دارم چون تنها تو را دارم.......................................
![]() مینویسم به عشق عشقم..... یا علی . نظر یادتون نره. خدانگهدار....
|
||
|
+
نوشته شده در بیست و دوم دی 1384ساعت 5:50 بعد از ظهر توسط غزل
|
|
||
|
|
|
||||
|
بسم الله الرحمن الرحیم...
به نام آنکس که اشک را آفرید تا سرزمین عاشقان آتش نگیرد امیدوارم که حالتون خوب باشه.... خیلی از شما ئی که منو لایق دونستین و وبه کلبه ی حقیر من سر زدین خوشحالم. کلبه ای سراسر درد.امیدوارم که بتونید تو تک تک لحظه هام درکم کنید . آره عزیزام این زندگی که باید با تمام لحظه هاش بسازیم و اگه انقدر نا امیدیم باید منتظر عجل مون باشیم تا ببینیم کی ما رو می بره. واسه آدمائی مثل من اومدن عجل بزرگترین محبت الهی . این عکس و تقدیم می کنم به کسا ئی که لحظه هاشون و با اشک می گزرونن.و گونه هاشون مثل بستری از رود محافظت می کنه گونه های ما از اشکمون مراقبت می کنه. زندگي شهد گل است زنبور زمان مي خوردش آنچه مي ماند عسل خاطرات است
برای تمام آرزو هائی که می میرند سکوت می کنم سنگین تر از فریاد
معشوقي از عاشقش پرسيد...من قشنگم؟ عاشق جواب داد ...نه . پرسيد ... دلش ميخواد با اون باشه؟ باز جواب داد ... نه . ....اگه ترکت کنم گريه ميکني؟ .... نه . معشوق با چشمان پر از اشک مي خواست عاشق رو ترک کنه که اون دست معشوق رو گرفت و گفت: تو قشنگ نيستي بلکه زيبايي ... من نميخوام با تو باشم من نياز دارم با تو باشم ... اگه بري گريه نمي کنم ... ميميرم
چه کنم ؟!.. هيچ ندارم که به پای تو بريزم جز همین اشک.. که گهگاه برای تو بريزم آبرو... آنقَدَر اندوخته دارم به وجودم که اگر پای تو لغزيد به جای تو بريزم
زندگی را دوست دارم تو را از زندگی بیشتر
عشق من هنوز توئی از همه ی دنیا قشنگ تر.
شبی پرسیدمش با بی قراری
به غیر از من کسی را دوست داری؟
دو چشمش از خجالت بر هم افتاد
میان اشک هایش گفت آری.
|
|||||
|
+
نوشته شده در نوزدهم دی 1384ساعت 8:16 بعد از ظهر توسط غزل
|
|
|||||
|
|
|
|
|
سلام. امیدوارم که خوب باشید ولی من اصلا خوب نیستم با اینکه امتحانامو همه توپ توپ دادم ولی خوب دیگه زندگی و هزار تا مشکل این شعر و بخونید پشیمون نمی شید: می رسد روزی که بی من لحظه ها را سر کنی می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی می رسد روزی که تنها در کنار عکس من شعر های کهنه ام را مو به مو از بر کنی
بچه ها خیلی بده که آدم اصلا حالش خوب نبا شه و چشماش تو خیابون و حواسش به بیرون از خونه و جای دیگه باشه... خدا تو همه ی مراحل زندگی خیلی خیلی به من کمک کرهده امیدوارم این دفعه هم صدای منو بشنو و باهام قهر نباشه. آخه می دونید خیلی بده که خدا با ما قهر کنه دیگه اون موقع حتی خدامونم نداریم و هیچ پشت و پناهی نداریم. بچه ها برام دعا کنید محتا ج دعا همه ام. منتظر حضور سبزتون هستم. سایتون کم نشه. یا علی . خدانگهدار |
||
|
+
نوشته شده در هفدهم دی 1384ساعت 7:0 بعد از ظهر توسط غزل
|
|
||
|
|
|
|
|
يادت میآيد من تمام مردگان بودم. مردگان تمام پرندگانی که نمیخــواندند وتو آواز تمام زندگان بودی و چه زيبا میخواندی وقتی با تمــام خـــودم شنيدمت قــبل ازآنکه سيل چشمانم تمام دنيا را ببرد.
يادت میآيد چقدر زيبائي؟ ومن چقدر زيبائی تورا پرستش کنمچقدر؟تا باورکنی... و((...)) چقدر کوچک است زمانی که فکر من توئی وذکر من. وبرای تقديمی به چشمت چه حقير است تمام مهتاب شبهای دنيا وتو چقدر بزرگی. لطفاً برايم يک مشت آب بياور تا درآن حقارتم را تماشا کنم. يادت میآيد چقدرحقيرم؟ بايد يادت بيايد که آسمان آبی بود و من چقـــدر تو را دوست دارم وچـقدر راحـــت است منی که تورا نمیشناسد. يادت میآيد چقدرزيبائي؟ شب بود وسايههای ما خود آفتاب بودند بدون تابش بدون چرخش.وتو چقدر بزرگی، بايد يادت بيايد که من حتی يک ستاره هم ندارم وچقدر سخت است بی ستاره بـودن. يادت میآيد چقدرزيبائي؟ وچـقدر نامت عــزير است. اين صـورتکها نمیگذارند تورا ببينم وچقدر چشم من بيهـوده است؛ من معنی کلمات را نمیفهمم تــو معنی کلمات بودی.چه هوهوی کرکنندهای دارد باد وتوچقدر بزرگی. چشمانت چشمانت پنجـــرهای بسته است و چشمهای من چقدر شبها نخــوابيدند و تورا در خـــــواب ديدند و باز نخـــوابيدند و تو هنـوز زيبائی.يادت هست که نيامـدنت پايان است؟پايان تمام کوچکها ومن. راستی جـــــاده ها چقدر زيادند ومنی که پيامــبرش را گم کرده ورسالـت تــــو را انجام میدهـد...يادت هست که جادهها چقدر مارا تحمل کردند ومن چقدر حسرت میخورم، به خاطر نگاههايی که به تو نکردم وتو چقدر بزرگی... يادت میآيد چقدرزيبائي؟ و من هنوز از راهبندهای زيبا میترسم واز جای خالی ونيمکتهای قديمی وپنجرههای غبار گرفته و از تمام آسمان.من چقدر گشتم تا تورا پيدا نکنم وچقدر گشتم به گرد تــو وتو چقدر بزرگی و من هنوز میگردم...
سلام خوبی زمستون مبارک با همه سردی از راه رسید با اینکه سردی اسن زستون از سردی قلب بعضی از آدما کمتر است همین جواب تو نمى دانم چرا عادت كردهايم تنها به دلمشغولى هاى خودمان اهميت بدهيم و نفهميم ديگران، نزديكانمان، گاه تا به چه اندازه دوستمان دارند. نمى فهميم..آنقدر نمى فهميم كه گاه، كه با اتفاقى كوچك به خود مى آييم، از اين همه ناسپاسى و نامهربانى به خود مى لرزيم و مى ترسيم از روزى كه ديگر براى همه چيز دير شده باشد .گاه فقط آدمهايى برايمان مهم مى شوند كه اصولا لياقتش را ندارند، آدمهايي كه ذره اى از محبت ما را قدر نمى نهند و ما، نمى فهمم چرا، اينهمه تقديرشان مى كنيم و در عوض، مهربانى بى دريغ نزديكترين كسان را از ياد مى بريم..كسانى كه آنقدر نزديكند كه ديده نمى شوند و آنقدر مهربان كه به رويمان هم نمى آورند و ما، با پررويى تمام، هر آنچه خواست ماست، حق خود مى دانيم و هر آنچه خود نمى خواهيم، توقع نابجاى آنان .به راحتى آزارشان مى دهيم و حق اعتراض را ازشان دريغ مى كنيم. مهم هم نيست كه شادند يا نه، اصلا مى خندند يا نه. مهم هم نيست كه براى ما چه كردهاند و ما براى آنها چه. هيچ چيز مهم نيست غير از خواستهى خودمان، حتى اگر بر بار غمهايشان بيفزايد .گاه خيلى بى رحم مى شويم. خيلى ...
|
||
|
+
نوشته شده در دهم دی 1384ساعت 8:23 بعد از ظهر توسط غزل
|
|
||
|
|
|
||||||||||||||||
|
|||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در هفتم دی 1384ساعت 8:37 بعد از ظهر توسط غزل
|
|
|||||||||||||||||
|
|
|
|
|
کفش هایم گلی است . گلی از این سرزمین و کویر هایش..................
غروبش دلگیر است .پاهایم خسته اند.. شتاب ندارند.ولی چشمانم تا دور دست ها را می نگرد. تا چشم می رود خاک است .خاک خاک خاک. چه زیبا عالمی است و چه جان فرسا غمی.فریاد می کشم و پرده از اسرار دل می گشایم. آسمان زیباست و غروبش دلگیر غم دلم صد چندان می شود .جرعه ای آب می نوشم و می روم . خدای من هنگام غروب است و خورشید زیبا اشعه اش بر همه جا نفوظ دارد.می نشینم زیر غروبش و با خورشید صحبت می کنم. پرندگانی که هرازگاهی می گذرند .بیشه هایی که فرسنگ ها با هم فاصله دارند .
حس عجیبی است دل خسته ام نمی دانم همچون مجنونان بیابان زده بگریم یا همچون دیوانه ها بخندم. این لحظات از سرنوشت و زندگی برگ های پایانی قمار است . خسته دلم. چشمانم همچون رودی جاریست بر گونه هایم و گونه هایم همچون بستر رود اشک هایم را هدایت می کند. چشمانم بارانیست و هوای دلم ابری است و در هوای دیار خویش می گرید. گویی این فضا دل را هم آشفته کرده است. دستانم می جنبد و نگاهم به انتهای بی پایان این جاده بند است قماریست با سرنوشت و من قمار بازی حرفه ای قمار بازی که هرگز میدان نبرد را خالی نمی کنم. ولی هنگامی دستانم در گذاشتن برگه می لرزد که نگاه خداوند را احساس نمی کنم. ای بزرگ ای پاینده و جاودان خسته دلم . ای معبود بی همتا ای که آفریدگاری و هیچ هنگام بنده گانت را تنها نمی کنی دوستت دارم دوستم بدار...حتی برای لحظه ای . لحظه ای مانند فرشتگان شب ها هنگامی که می خوابم قبل از اینکه لب از لب بگشایم از هوای دل با خبری . پس ای خوب مرحم دل تنهایم باش و دردم راتسکین بخش......................
|
||
|
+
نوشته شده در هفتم دی 1384ساعت 8:36 بعد از ظهر توسط غزل
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در بیست و هفتم آذر 1384ساعت 6:47 بعد از ظهر توسط غزل
|
|
||
|
|
|
|
|
vخشم خاطره آزردگی است. vخشمگین شدن دلیلی است برابر از ننمودن آزردگی خاطر در زمان وقوع vخود شما مسئول ابراز احساساتتان هستید , ولی توضیح خشم کار مشکلی است. vبیرون ریختن خشم بدون آزار دادن دیگران امری غیر ممکن به نظر می رسد. بهترین راه برای ابراز خشم باز نمودن دریچه های قلب است. vبرای خاموش نمودن خشم ابتدا باید آزردگی را شناخت. مشکل می توانید آزردگی خود را نشان دهید اگر ظاهرا خودتان را مقاوم جلوه دهید. vاگر بخواهید برای محافظت از خودتان احساستان را مخفی سازید , واقعیت وجودتان به تردید می افتد و ارتباطتان با خود واقعی قطع می شود. حتی اگر دردتان را ندیده بگیرید باز هم در رفتارتان آزردگی و خشم دیده می شود. شما نسبت به آزردگی حساس می شوید و رفتارتان با دیگران نا هموار می شود. vمحافظت دیگران با کنترل خشم خود باعث می شود که آنها از شما فرار کنند. vبعد از مدتی به احساس بد داشتن عادت می کنید و هنگامی که دیگران مشکل شما را بپرسند قادر به اعتراف نمودن نخواهید بود و آزردگی خاطر کوچک تبدیل به مشکلی بزرگ و کهنه تبدیل خواهد شد. vآنهایی که باعث آزردگی خاطر شما شده و بعد مانع می شوند که خشمتان را ابراز کنید بزرگترین لطمه روحی به شما می زنند. vهر کسی بتواند خشمتان را درون بطری وجودتان مخفی سازد قادر به کنترل شما خواهد گشت. vباید خودتان را از خشم رها سازید تا بتوانید دوست داشته باشید. vهنگامی که عشق دست دوستی با خشم می دهد , عشق معنی واقعی خود را گم می کند. vاما هنگامی که خشم با عشق آمیخته می شود همچنان خشم معنی می دهد. vخشم خود را در زمان و مکان مناسب ابراز کنید تا همیشه بتوانید دوست داشته باشید. vتا زمانی که ازردگی روی لبهایتان ظاهر شود عشق همچنان شما را تعقیب می کند |
||
|
+
نوشته شده در بیست و هفتم آذر 1384ساعت 6:41 بعد از ظهر توسط غزل
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در بیست و هفتم آذر 1384ساعت 6:27 بعد از ظهر توسط غزل
|
|
||